نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

یک آسمان حیران تو ای ماهپاره بابای تو عرش خدا را گوشواره از کودکی با کربلاییها نشستی بودی عسل نوش وصال از گاهواره ابن الکریمی آبروداری بزرگی صدها گره وا میکنی با یک اشاره حق دارد این لشگر اگر لکنت بگیرد شیری ندیده با چنین قد و قواره با گریهات قلب عمو را آب کردی کمتر بریز از گوشهٔ پلکت ستاره پامیکشیدی بر زمین و رفته رفته میشد به روی شاه بسته راه چاره آهسته آهسته تن تو نرم میشد با نعلهای کهنهٔ چندین سواره **** هر چه آمد به سر من به فدای سر تو به فدای سر گیسوی علی اصغر تو خم شدی تا که مرا تنگ در آغوش کشی قد کشیدم که دگر خم نشود پیکر تو نذر کردم همۀ دشت پر از من بشود تا ببینی شدهام مثل علی اکبر تو غیرتم کشت مرا تا که نبیند چشمم به تنش وقت اسارت بکند خواهر تو
هنوز نظری ثبت نشده