هم پریشان حسینم هم پریشان حسن

هم پریشان حسینم هم پریشان حسن

[ مهدی رعنایی ]
هم پریشان حسینم، هم پریشان حسن 
ای به قربان حسین و ای به قربان حسن

روز اول مادرم چشمان من را نذر کرد 
این یکی آنِ حسین و آن یکی آنِ حسن 

هر شبی که فاطمه بر روضه‌هامان می‌رسد 
هست گریانِ حسین و هست گریان حسن

نه که دنیا‌، دینمان را هم کریمان می‌دهند 
من که ایمان دارم از اول به قرآنِ حسن

زیر ایوان نجف دیدم که روزی می‌رسد 
یا حسن جان می‌نویسم زیر ایوان حسن

هر کجا رفتیم دیدم کار دست مجتبی است
بشکند دستم نباشد گر به دامان حسن

نه که تنها این دو روز، کل محرم می‌شویم
شب به شب، تکیه به تکیه، باز مهمان حسن
****
هم دست و پا می‌زد 
هم زیر دست و پا عمویش را صدا می‌زد 

جا مانده‌ی کوچه
می‌آمد و در پهلوی او نیزه جا می‌زد 

اهل جمل آن‌جا او را
به قصد انتقام مجتبی می‌زد 

تنها نه قاسم را شمشیر را 
بر سینه‌ی آل عبا می‌زد 

هی سنگ پشت سنگ می‌آمد و
داماد را در کربلا می‌زد 
****
افتادم از پشت فرس
عمو به فریادم برس

نظرات