ز هُرم غُرّشِ قاسم،گلو به وجد آمد ز آب چشم ترِ او وضو به وجد آمد ز شربت عسل او سبو به وجد آمد ز رزم بی مثل او عمو به وجد آمد همان دمی که دمِ تیغ او به ازرق خورد حسین وقت تماشای او چه حظی بُرد خیال کن که قناری به در خورَد، سخت است بلند مرتبه طفلی نظر خورَد سخت است هزار نیزه فقط یک نفر خورَد سخت است تنی که بی زره باشد تبر خورَد سخت است حروف حلقیِ او را به آه بندش کرد رسید نیزه و از روی زین بلندش کرد امان ز سنگ مهیبی که خورد بر دهنش گرفت تیغ حرامی به بال و پر زدنش ز بس که مرکبِ شامی گذاشت پا به تنش شبیه موم عسل حفره حفره شد بدنش فرات کوچک این دشت، قَدِّ دریا شد به زیر سم عدو قد کشید، رعنا شد حساب کن که سرِ نیزهای قطور شود نفس نفس زدنِ راحتت،به زور شود تنی که هر طرفش فرش صد عبور شود گمان نمیکنم آن جسم جمع و جور شود چگونه در بغلش جسم را مهار کند حسین با بدنی له شده چکار کند **** سنگها بر سر تو مرثیه خوانی کردند نیزهها زار زدند اشک فشانی کردند فصل خندیدن تو بود نه گل چیدن تو چهرهات را چقدر زود خزانی کردند نجمه در خیمه روی دامن زینب افتاد عمه را اینهمه زخم تو کمانی کردند پا مکش روی زمین جان به لبم آورده آنچه با روی تو نامردم جانی کردند تا که دیدند یتیم حسنی خندیدند دوره کردند و چه بد سنگ پرانی کردند خوب پیداست از این وضع بهم ریختهات اسبها رد شده و سینه تکانی کردند