
حیدر کربلا، علیاکبر... لب ما و قصهی زلف تو، چه توهمی چه حکایتی تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی چه سخاوتی به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نسبت سلام و به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتی وسط الست بربکم، شدهایم در نظر تو گم دل ما پیاله لب تو خُم، زده ایم جام ولایتی به جمال وارث کوثری، به خدا حسین مکرری به روایتی خود حیدری، چه شباهتی چه اصالتی حیدر کربلا، علیاکبر... بلغ العُلی به کمال تو، کشف الدُجی به جمال تو به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی شده پر دو چشم تو در ازل، یکی از شراب و یکی عسل نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته حلاوتی حیدر کربلا، علیاکبر... ...دو چشمش به تو زیبا پسر آمد اول نظرش، یوسف مصر از نظر افتد روزی تو گذر از صف زیبا پسران کن تا هر پدری در پی قتل پسر اید رخش چه صبح ملیحی، نه بَشر آب حیاتی علی اکبر لیلا، به چه شاخه نباتی بدون چشمهی لعلش، نبود در همه هستی نه چشمهای نه قناتی، نه دجلهای نه فراتی دمیده بر سر دنیا، چه آفتاب بلندی رسیده در شب لیلا، چه خواب بابرکاتی قدش چه سرو بلندی، چه گیسویی چه کمندی چه مرتضی سکناتی، چه مصطفی وجناتی چه دلبری چه دلیری چه بی مثال و نظیری چه یوسفی چه عزیزی چه ماورای صفاتی حسین با پسرش رفت و رفت از غزل من پسر چه ماه جمیلی، پدر چه باب نجاتی