نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تر نگشتست لب تشنهی من از باده منم آن عاشقِ از یار جدا افتاده حسنی زادهام و منسب من آزاده مثل من نیست کسی جان به کف و دلداده من همان پارهی قلب حسنم عبد لله اَیُّهَا الناس بدانید منم عبدالله زود دل باختن و دیر رسیدن سخت است نالهی بیکسی از دور شنیدن سخت است پنجه بر خاک به گودال کشیدن سخت است من شنیدم که سر از پشت بریدن سخت است دیدن حرمت مظلوم شکستن کافیست خونِ دل خوردن و در خیمه نشستن کافیست نیست آبآورش انگار که باید برود آمده مادرش انگار که باید برود سنگ خورده سرش انگار که باید برود وای نه حنجرش انگار که باید برود دست من را دگر از بند رها کن عمه میروم در دل گودال دعا کن عمه بچهشیرم که جوان، پیر حریفم نشود این شلوغیِ نفسگیر حریفم نشود چرخش نیزه و شمشیر حریفم نشود میدوم سمت عمو تیر حریفم نشود بین این همهمه ناگاه عمو را دیدم خنجرِ تشنه به خون روی گلو را دیدم خوب شد زود رسیدم سپرت را دریاب میدهم بوی حسن پس جگرت را دریاب حمله کردند ببین پشت سرت را دریاب دخترت دل نگران بود بیا برگردیم عمه تنهاست عمو زود بیا برگردیم کمرت را غم عباس که خم کرد عمو دشمنت نیّت حمله به حرم کرد عمو عطش و زخم رمق را ز تو کم کرد عمو همهی صورتت انگار ورم کرد عمو بیهوا سنگ زدند و چقدر نامردند من بمیرم چه بلایی به سرت آوردند این همه تیر فرو رفته میان بدنت شده گریان غریبیت یتیم حسنت کی گذارم که رَود نیزه درون دهنت کی گذارم که بِبُرند سرت را ز تنت تا که شمشیر به بالای سرت رقصان است دست من بود که از پوستم آویزان است
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد