سر سفره به غذا که نظرش میافتاد فکر اطفال گرسنه به سرش میافتاد شیرخواره بغل ِتازه عروسی میدید یادِ لالایِ رباب و پسرش میافتاد گله میکرد ز چشم بد بازاریها سر بازار همینکه گذرش می افتاد گوسفندی جلویش ذبح شد و رفت از حال به دلش روضهی ذبح پدرش میافتاد این چهل سال فقط سینه زد و گفت، حسین یاد گودال فقط سینه زد و گفت، حسین یاد روزی که ز خیمه نگران زد بیرون با عصا گریه کنان سینه زنان زد بیرون بی رمق جانب گودال نظر میانداخت دید با یک سر آشفته سنان زد بیرون از تن شاه لباس عربی را بردند نیزه از هرطرف پیکر آن زد بیرون