خانه ویران شده است، غصّهی بابا سخت است حرفِ دیگر بزن امشب، غمِ فردا سخت است دیدنِ روی تو و لختهی خونها سخت است سوختم از نفَست، سوختن امّا سخت است باز هم روضه نخوان، روضهی زهرا سخت است شعلههای نفَس شعلهورت جمع نشد زهرِ این تیغ چه کرده؟، جگرت جمع نشد لکّهخونهای روی بال و پَرت جمع نشد بستهام روسریام را به سرَت، جمع نشد زخم پیشانی تو وقتِ تماشا سخت است آه ای چشمِ به خون بسته، تو بیدار بمان حرفِ ناگفته بگو، پیش پرستار بمان پشتِ در بودم و گفتی به علمدار بمان گرچه بی دست ولی آب نگهدار، بمان از سرِ رُو به زمین خوردن سقّا سخت است شبِ آخر شده ای کوکبِ اقبال، نرو روضهی باز مخوان، اینهمه از حال نرو سرِ آن پیکر افتادهی پامال نرو جانِ بابا جگرم سوخت، به گودال نرو بینِ گودال نیا، دیدنم آنجا سخت است کاش میشد که بگویی بدنش را نکِشید پنجهها از همهسو پیرهنش را نکِشید تیر در کتف فروکرده تنش را نکِشید نیزهها شرم کنید و دهنش را نکِشید پیش مادر زدنِ سنگ به لبها سخت است حسین...