تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست بین این قوم كسی تشنهیِ آقایم نیست هیچكس نیست كه سرگرم تماشایم نیست نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست من كه شرمندهام ای تشنه به اندازهی شهر چشم بر راه توام بر سرِ دروازهی شهر