سردار ششماهه! از آن بالا چه میبینی؟ از روی دست خستهی بابا، چه میبینی؟ از تشنگی، یک خواب خوش چشمت ندید؛ امّا با تیر خوابیدی؛ بگو حالا چه میبینی؟ مادر! سفیدی دوتا چشمت پُر از خون است دورت بگردم اصغرم؛ پس با چه میبینی؟ رنج و سفر، داغ و بالا دیدی در این دنیا مادر! بگو حالا در آن دنیا چه میبینی؟ من که در این صحرا، سیاهی میرود چشمم فرزند دلبندم! تو در گرما چه میبینی؟ من که بهجز گریه در این پایین نمیبینم سردار ششماهه! تو از بالا چه میبینی؟