نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

خردسالی در حریم شاه بود نام او شهزاده عبدلله بود عشق شه بر دل فکندش انقلاب خاص گردد خدمت شه کامیاب رو به سوی قتلگاه شاه شد او ذبیح الله قربانگاه شد دید او را خسروِ مالک رقاب اینچنین بنمود با زینب خطاب اِحبِسیه کین غزال شیر مست ترسم از تیر اجل یابد شکست زینب آمد پیش بگرفتش به بر در کَفَش چون مرغ میزد بال و پر عاقبت خود را ز زینب وا رهاند خویشتن را در حضور شه رساند آفتابی دید در دریای خون زخم جسم پاکش از اَنجُم فزون بر رخش ظاهر شده شق القمر بیردایش دوش و بیعمامه سر گفت عمو کو سپاه و لشگرت کو علمدار و علیِ اکبرت از چه رو بنمودی ای عالیجناب با تن مجروح جا در آفِتاب خیز عمو سوی خیمه پا گذار اهلبیتت جملگی در انتظار تا گذارد زینب غمپرورت مرحمی روی جراحات سرت گر ز بیآبی تو هستی شرمسار ما نمیخواهیم آب ای شهریار پس مودب شاه را بوسید دست همچو بلبل در کنار گل نشست از پس بوسیدن او گفت شاه از چه رو بیرون شدی از خیمهگاه گفت: ای دربان کویَت جبرئیل ای ذبیح الله اولاد خلیل آمدم تا جان کنم قربان تو تا شود جانم فدای جان تو کافری ناگه ز قوم دین تباه تاخت با شمشیر بر بالین شاه حسین گذشته ز جان، این چه جای شمشیرست؟ مرا بکش که یتیمم، دلم ز جان سیرست کرد عبدلله دست خود سپر
هنوز نظری ثبت نشده