در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاده مسیرم، که بمیرم یک قطرهی آبم، که در اندیشهی دریا افتادم و باید بپذیرم، که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروختهام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم آرزوی من روبهروی من نشستی و ندیده رفتم حرف زیاد زدم، با غریبهها چه خوب میشد به تو میگفتم درد زیاد دارم، اما دوا نمیدونم خیلی نزدیکی، اما کجا نمیدونم کجای دنیایی، آخه من چرا نمیدونم من اگه مانعت نباشم، دلخوشیام نیستم راهم دادی توی روضت، گرچه مَحرم نیستم یابن الحسن... ناحیه بخون، وقتی روضهخون تو باشی مادرش میسوزه آه نشسته اون، دست شکسته بود که پیروهن براش بدوزه ای امان ای دل، آروم نمیشه با گفتن چشم خاک روشن، خاکش نکردن و رفتن سه روز برا جسمش، گرگا به گریه میگفتن حسین جان... روی هر فقیری به مدینه به دلی زار آمد به در خانهی عباس علمدار زد بوسه بر آن درگه و اِستاد مؤدب گفتا به ادب با پسر حیدر کرار کی صاحب این خانه، یکی مرد فقیرم بیمار و تهیدست و گرفتار و دل افکار هر سال در این فصل از این خانه گرفتم بر خرجیه یک سالهی خود، هدیهی بسیار گفتا به زنان ام بنین مادر عباس کز سوز دل سوخته و دیدهی خونبار کز زیور و زر، هر چه که دارید بیارید بخشید بر این مرد فقیر، از ره ایثار خود سائل هر سالهی عباس من است این عباس دل آزرده شود گر برود زار دادند به دو زیور و زر آنچه که میبود از لطف و کرم عترت پیغمبر مختار سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتاد بگذاشت ز غم گریه کنان چهره به دیوار گفتند همه هستیه این خانه همین بود ای مرد عرب، اشک میفشان تو به رخسار آن سایل دلباخته، با گریه چنین گفت کی در همه جا بوده به خیل ضعفا یار بر من در این خانه گدایی است بهانه من عاشق عباسم، نه عاشق دینار یک لحظه بگویید که عباس بیاید شاید که برم فیض از آن چهره دگر بار من آمدهام بازوی عباس ببوسم من در پی گل، روی نهادم سوی گلزار ناگاه زنان شیوَنِشان رفت به گردون گفتند فرو بند لب ای مرد گرفتار دستی که زدی بوسه، جدا گشت ز پیکر این خانه بود در غم عباس عزادار این مادر پیری که قدش گشته خمیده سر تا به قدم سوخته چون شمع شب تار این مادر عباس، همان ام بنین است دادند بنینش همه جان در ره داداش هر چند او دگر پسر خویش را ندید اما غمین نبود که عباس شد شهید دق کرد بعد از آن که به او این خبر رسید بودند دیو و دد، همه سیراب و میمکید خاتم ز قحط آب، لب انور حسین (کارش دگر نشستن در آفتاب شد شرمندهی نگاه غریب رباب شد از اینکه هم قبیلهی شمر است، آب شد رو میگرفت نزد دو تا خواهر حسین آب زلال پیش نگاهش مذاب شد)۲ دیگر مدینه خنده به لبهای او ندید او نیز مثل زینب کبری، قدش خمید گر چه صبور بود، کم آورد تا شنید یک مرد بی حیا، وسط مجلس یزید با دست اشاره کرد سوی دختر حسین