یه وقتایی آدم میشه پریشون و حیرت زده از کارِ دنیا حضرت دریا رو دیدم که واسهی یه قطره آب رو زد به صحرا روی لبِ، کبودِ بارون، تَرَک نشسته تو ساحل ،آرومِ دریا، خوابیده خسته بیهوشه از، شدّتِ گرما، چشماشو بسته باور هیچکس نمیشه دریا میخواد از یه سراب به ماهیِ تشنه لبش بده آب بارون لب تشنه ی من... ****** اگه یه مرد و دیدی که رو میزنه به دشمنش از روی اجبار بدون که خیلی مضطره دیگه نداره چاره وُ شده گرفتار دیدم خودم، دنبال آبه، چشمهی عصمت دیدم فرات، میزنه از شرم، به سر و صورت موج میزنه، به روی گونهش، اشک خجالت جای اشک از چشم زمان جاری میشد چشمهی خون شرمنده بود أبرِ توی آسِمون بارونِ لب تشنه ی من... ****** تیر سه شعبه اومد و دیدم که رنگ از چهرهی عالم پریده خودم دیدم اسماعیلو بَغَلِ ابراهیم ولی گلو بریده فوّاره زد، خون خدا تا، عرش مُعَلّا گلبرگایِ، لاله نشست رو، دامن أبرا داشتن براش، گریه میکردن، گلای صحرا با گریه میگفت پسرم تو رو چه جوری ببرم با این روی غرق به خون تا حرم بارون لب تشنه ی من... ------------------------------------- انجمن ادبی تکیه نوکری