دلخور از زمونهام دنیا بد کرده باهام خسته از تبعیدمو من غریب سامرام مدینه شده واسم زنده توی سامرا میریزن تو خونهمو میکنن بهم جفا لحظه به لحظه، روضه میبینم داغ بزرگی هست توی سینهام با یاد مادر روضهنشینم یه روزی مادرم رو زدن چهل نفر تو آتیش و میسوخت میون دیوار و در میخ در رو پَرش آخرش گذاشت اثر آه و واویلا ... جگرم میسوزه و جونم اومده به لب نه نفس مونده برام نه توون و تاب و تب افتادم به یاد شام خیلی شد حالم خراب مثل عمّه زینبم بردنم بزم شراب لحظه به لحظه، روضه میخونم یاد لب و چوبِ خیزرونم یاد رقیّه، بُرده امونم چقده تو خرابهی شام آزردنش سرِ خونیِ باباشو تا آوردنش سهساله گلی رو یه شبه پژمردنش آه و واویلا ... اینو میدونن دیگه کار من تموم شده امّا یک غمی هنوز بغض تو گلوم شده این دمای آخری میباره خون از چشام روضههای کربلا تداعی شده برام با جسم خونی، تشنه و بیحال مظلوم و تنها، بود توی گودال روی سرش بود، دعوا و جنجال جلوی چشای خواهرش تو کربلا سرشو بریدن و زدن رو نیزهها مونده بود تن بیکفنش به زیر پا آه و واویلا ... حسین غریب مادر ... * * * * ای کشتهی دور از وطن (دور از وطن وای) ٣ ای پارهتن، ای بیکفن (ای بیکفن وای) ٣ ای زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست این خار و خاشاک بلا منزل و مأوای تو نیست حسین غریب مادر ...