دیده می‌بندم بر روی داغی که ز بی آبی مانده بر لب‌ها

دیده می‌بندم بر روی داغی که ز بی آبی مانده بر لب‌ها

[ سایر ذاکرین ]
دیده می‌بندم بر روی داغی که ز بی‌آبی مانده بر لب‌ها
با لب عطشان پیکر قاسم شده پامال سم مرکب‌ها
من یتیم مجتبایم
تشنة جام بلایم
عموجانم عموجانم (3)

ای عمو شوق یاریت هم‌چون دیدن بابا سینه‌چاکم کرد
نه عطش بلکه رفتن اکبر طاقتم برد و نقش خاکم کرد
رسیده بر لب جانم
شکسته استخوانم
عموجانم عموجانم (3)

نظرات