بیتابم و باز حرف صبر آمده است تو رفتی و تازه ابر آمده است انگار به کشتن تو راضی نشده با نیزه برای نبش قبر آمده است کجا خُفتی کجا آیینهی من بیا بیرون ز خاک، گنجینهی من از آن ساعت که قدری آب خوردم کمی شیر آمده در سینهی من