شور سحر ندارم چشمان تر ندارم در گیر و دار نفسم از تو خبر ندارم بیدار کن دلم را چشمان غافلم را تطهیر کن گلم را حرفی دگر ندارم افتاده ام به پایت هی میزنم صدایت من در مقابل تو یا رب سپر ندارم مثل کویر داغم خشکیده برگ و باغم اینها دلیلش این است که چشم تر ندارم مهمان شدم به خانت مابین دوستانت شرمنده ام که چیزی جز دردسر ندارم بوی گناه دارم روی سیاه دارم در پیشگاه عفوت این بیشتر ندارم جرمم فزون ز اختر دیده ببند و بگذر هرچند عفو گذارت خیلی گذر ندارم خدای من محبوب من معشوق من معبود من پناه من امان من غیاث من معین من حبیب من طبیب من رفیق من شفیق من مجیر من مجیب من دوای من شفای من بر لب رسیده جانم دنبال آسمانم بر سر چه خاک ریزم که بال و پر ندارم هر شب اگر که شور حیدر مدد نگیرم باید دگر بمیرم راهی دگر ندارم من مستحق لطف چشمان مرتضی یم هرچند که بر جمالش حق نظر ندارم ایوان طلای مولا عرش برین زهراست والله غیر کویش میل سفر ندارم حسن صفات، زهراست راه نجات، زهراست جز درب خانهی او دیگر مفر ندارم خاکی شده است رویش آتش دمیده سویش از خاک چادرش دست یک لحظه برندارم دنیا کشیده میشد عقبی کشیده میشد وقتی که بر روی خاک زهرا کشیده میشد زهراست جان احمد نام و نشان احمد در حصر بین کوچه طاها کشیده میشد دیدند ضربه خورده است دیدند لطمه خورده است با آن همه جراحت اما کشیده میشد زهرا که رفت از حال دستش میان جنجال از گوشهی عبای مولاکشیده میشد این بدترین خبر بود فرزند پشت در بود مادر شکسته بود و بابا کشیده میشد اینجا گذشت و آمد روزی پر از مصیبت در زیر سم مرکب آقا کشیده میشد اینجا گذشت و آمد روزی پر از مصیبت در پیش چشم زینب آقا کشیده می شد ***** جنون گریخت سراسیمه از ملاقاتم شب شراب که باشد دچار افراطم بریز هر چه که داری مکن مراعاتم تو بی ملاحظه من نیز بی ملابالاتم علی جانم سیاه مست تو هستم شبی که شراب بی ارزد به بامداد خود رسیده به تو در نزدی از پریشانی به شاعرانه ترین لحظه های حیرانی نگفته ام که چه میخواهم از تو، میدانی شراب شعر صغیر و فواد کرمانی تو ای قصیدهی اعلاء مصمت عالی جنون فاتح علیخوان در اوج غم.... کتاب معجزه در بی شمار ابوابی اگرچه نقطهی اعجاز غرق اتوابی بخوانمت منِ وامانده با چه القابی؟ اگر خدات بگوید تو بر نمیتابی اگر ملال توام بی دریغ کن دفعم تو تیغ می کشی اما منم که ذی نفعم تو هم زمان زمان نیستی کجایی تو کنار فاطمهای همدم حرایی تو به چشم حیرت جبریل آشنایی تو به چشم کوچک دنیا پر از چرایی تو تو در نهایت معراج در نباید ها نشستهای به تماشای رفت و آمد ها تو آفتابی و هرگز نمی شوی انکار دریغ و درد که نهج البلاغه را یک بار کسی مرور نکرده ای شکوه بی تکرار برای مالک اشتر نوشتهای بسیار هنوز جوهر آن نامه ها تر و تازه است غریبی سخنت در زمین پر آوازه است به ناشناسی منظومهی علی نامه به الغدیر به موی سپید علامه به یا علی مدد پوریا به هنگامه به شرمگینی من در چکامه و چامه تو دیگری و دلم در خیال دیگر نیست که سرنوشتی از این سرنوشت بهتر نیست