
عبداللَّه بن ابیّ، یکی از دشمنترین دشمنان پیغمبر, بود. تقریباً تا سال آخر زندگی پیغمبر,، این شخص زنده بود؛ اما پیغمبر, با او رفتار بدی نکرد. در عین حال که همه میدانستند او منافق است؛ ولی با او مماشات کرد؛ مثل بقیهی مسلمانها با او رفتار کرد؛ سهمش را از بیتالمال داد، امنیتش را حفظ کرد، حرمتش را رعایت کرد. با اینکه آنها این همه بدجنسی و خباثت میکردند که باز در سوره بقره، فصلی مربوط به همین منافقین است. وقتی که جمعی از این منافقین کارهای سازمانیافته کردند، پیغمبر, به سراغشان رفت. در قضیه مسجد ضرار، اینها رفتند مرکزی درست کردند با خارج از نظام اسلامی یعنی با کسی که در منطقه روم بود؛ مثل ابو عامر راهب ارتباط برقرار کردند و مقدّمهسازی کردند تا از روم علیه پیغمبر, لشکر بکشند. در اینجا پیغمبر, به سراغ آنها رفت و مسجدی را که ساخته بودند، ویران کرد و سوزاند. فرمود این مسجد، مسجد نیست؛ اینجا محلّ توطئه علیه مسجد و علیه نام خدا و علیه مردم است. یا آنجایی که یک دسته از همین منافقین، کفر خودشان را ظاهر کردند و از مدینه رفتند و در جایی لشکری درست کردند؛ پیغمبر, با اینها مبارزه کرد و فرمود اگر نزدیک بیایند، به سراغشان میرویم و با آنها میجنگیم؛ با اینکه منافقین در داخل مدینه هم بودند و پیغمبر, با آنها کاری نداشت. بنابراین با دسته سوم، برخورد سازمانیافته قاطع؛ اما با دسته چهارم، برخورد همراه با ملایمت داشت؛ چون اینها سازمانیافته نبودند و خطرشان، خطر فردی بود. پیغمبر, با رفتار خود، غالباً هم اینها را شرمنده میکرد.