کاروانِ ستارگانِ سحر کاروانی زِ روز روشنتر به زلالیِ آب و آیینه به لطیفیِ برگ نیلوفر صاحبانِ جلالت و توحید وارثانِ لطافتِ کوثر اهلِ تسلیم و اهلِ أَعۡطَيۡنَٰا تا فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَر حیدریان که میرسند از راه در پِیِ فتحِ صد جهان خیبر پسرانِ قبیلهی کوهند دخترانِ عشیرهی گوهر مردهاشان مقلّدانِ علی بانوان پای منبر مادر عاشقانند و میشوند مدام همگیشان فدای یکدیگر گوییا میروند سوی مِنا گوییا آمدند از مشعر روشناییِ راه از ازلاند تا رسیدن به عرصهی محشر حوریانِ حوالیِ زهرا شیرهایی زِ تیرهی حیدر همهی پیرهایشان عاشق همهی کودکان جگرآور مرگ بازیچه است در نظرِ کودکانی چنان علیاصغر مرحبا از اذان بلند شود گر مؤذّن شود علیاکبر **** زندگی یعنی نفَس، یعنی هوا یعنی حسین زندگی در اصل یعنی کربلا یعنی حسین زندگی یعنی رفاقت با خدا یعنی حسین زندگی عشق است آری عشق ما یعنی حسین اولین حرفی که وارد شد به دفتر حرف اوست آنچه خواهد مانْد با مَردم در آخر حرف اوست بر زبانِ عالَم از ذَر تا به محشر حرف اوست ابتدا یعنی حسین و انتها یعنی حسین