(گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست) ناله و فریاد من، سودی به حال من ندارد از که آزادی بخواهم؟ این قفس روزن ندارد زخم گردن، جسم نیلی، پای خون آلود گویم آسمان زندانی مظلوم تر از من ندارد آنچنان افتادهام از پا در این زندان که دیگر دست من تابی که قفل بردارد از گردن ندارد کس نگوید، آخر ای بیداد گر صیاد بس کن مرغ بال و پر بسته در قفس کشتن ندارد دوستان، یادآورید از گریهی ویران نشینی کو تصلایی به غیر از خندهی دشمن ندارد نیست یک سال حبس تاریک من و، زندان یوسف او چو من آثار زنجیر ستم بر تن ندارد او دگر نشکسته در هم استخوان ساق پایش او دگر در گوشهی مطمورهها مسکن ندارد