مثل هر روز مادرم برخاست تا نماز و نوافلش را خواند نگهی سوی همسرش انداخت با نگاهی غم دلش را خواند پدرم، مردِ لحظههای خطر پدرم، مردِ روزهای نبَرد ولی این روزها شکسته شده وای اگر بشکند غرور مرد فاطمه، یکتنه سپاه علیست تا نگوید کسی علی تنهاست حیدری بود کار زهراییش مادر امروز جلوهی باباست زخمها را خرید بر جانش چون برای علیست، میارزد و ستونهای مسجد شهر از ترسِ نفرین، هنوز میلرزد از سرِ صبح، صورت او را خیره خیره نگاه میکردم چشمم از اشک، تار و چشمش را تیره تیره نگاه میکردم بهرِ احقاق حقّ خود امروز در سرِ خود، خیال دیگر داشت زیر لب ذکر یا علی میگفت چادرش را که از زمین برداشت چادرش را سرش که کرد انگار آسمان در حصارِ ماه افتاد گفت برخیز، دیر شد حسنم دستِ من را گرفت و راه افتاد بر سرش، ابر سایه میانداخت از رهش باد، خار را پس زد راه، کوتاه و ما هم آهسته مادر امّا نفَس نفَس میزد تا رسیدیم، حقّ خود را خواست با روایات و تکیه بر آیات شیرزن مثل همسر شیرش زیر بار ستم روَد، هیهات! حقّ خود را گرفت آخرسر دلم امّا نمیگرفت آرام سوی خانه روان شدیم امّا رمقی که نبود در پاهام شور و آشوب و دلهره، یکریز در تبِ کوچه هر قدم میریخت هر قدم سمتِ خانه میرفتیم قلب من میزد و دلم میریخت در سکوتی غریب و شوم از دور ناگهان یک صدای پا آمد گردبادی از آن سرِ کوچه بیمهابا به سمتِ ما آمد آمد و آمد و رسید به ما او که از هر کسیست بیدینتر سایهی او چه سرد و چه سنگین بود دستش امّا ز سایه سنگینتر دستِ او مثل باد بالا رفت مثل یک صاعقه فرود آمد در حوالی چشم و گونهی ماه ابر بارانی و کبود آمد من شدم گوشهای زمینگیر و مادرم یک کنار افتاده حرکتی در تنَش نمیبینم حالتِ احتضار افتاده آفتابا! بیا ز گوشهی ماه بر زمین یک ستاره افتاده با دو دستش پیِ چه میگردد؟ نکند گوشواره افتاده کمکی نیست بین این کوچه چقدَر او کمک به مَردم کرد دو قدم مانده بود تا خانه دو قدم راهِ مانده را گم کرد دردِ بازوش رفت از یادش دستِ خود را گرفت بر دیوار وای مادر مادر...