ماجرای رنج و غربت آشنا من دیگر نمیخواهم شَوم از تو جدا من هم تشنهای هم خستهای هم داغداری باید که مرگم را بخواهم از خدا من (با توست ای سالار زینب انتخابم) ۲ (طفلان من قربانیات گردند یا من) ۲ این دو بجای خود اگر پایش بیفتد از جنگ با لشکر ندارم هیچ اِبا من من خوب میدانم که حساسی به مادر پس خواهشم را رد نکن نگذار تا من پهلوی تو از پهلوی مادر بگویم اینگونهاست من میشوم حاجتروا من در قتل طفلانم تعلل کرده لشکر بیرون بیایم تا مگر از خیمهها من (سر پای تو دادند حالا سربلندند) ۲ قربانیِ دیگر اگر خواهی بیا من اینجا عزیزم غیر زیبایی ندیدم لب به شکایت وا نکردم که چرا من (از دیدن شرمندگیات شرم دارم) ۲ بیرون نمیآیم اگر از خیمهها من وقف تو کردم این جوانان خودم را ... وقتی که میآوردی آنها را لباسش خاکی شده قربان این رخت و عبا من بگذر از این دو لحظهای بنشین کنارم در فراق اکبر گریه کن همراهِ با من بالا سرِ اکبر کسی این را نفهمید تو بیشتر میسوختی آن لحظه یا من؟۲