بی سبب نیست پدر پشت سرت خورد زمین سالها سوخت به پایت علیاکبر بشوی یک پَر از خودِ تو را باد به خیمه میبرد یعنی آنقدر نمانده است که پَرپَر شوی نالهات رفت که بالا پدرت خورد زمین بی تعادل شد و از پشت سرت خورد زمین نفسش سرد شد و خون سرش ریخت زمین مثل اشک پدرش بال و پرش ریخت زمین با چه حالی سر نعش علیاکبر آمد تکههای پسرش روی زمین ریخت بهَم دست تا زیر بدن برد بدن ریخت بهَم بدنش از سرِ دستِ پدرش ریخت بهَم همه دشت پُر از پارهی اکبر شده بود پاره شد قلب پدر تا جگرش ریخت زمین حسین.....