وصیت کرد مادر، آسمان بی وقفه میبارید حسینم هر کجا خُفته، قدم آرام بردارید تن او را به دست ابری از آغوش بسپارید جهان تشنهست، بالای سر او آب بگذارید صدای گریه آمد، مادرم می سوخت در باران برای کودک خود پیرُهن می دوخت در باران بمیرم بسته میشد آن نگاه آهسته آهسته به چشم ما جهان میشد سیاه آهسته آهسته زنی آمد به سوی قتلگاه آهسته آهسته بُنَّیَ تشنهای مادر برایت آب آورده گرچه این طفل بخ من همدم و همساز من است گاهگاهی سخنش ذکر اناالعطشان است **** اومدم زیارتت با گریه با زاری تو هنوزم وسط بازاری سلام خانم ایتهاالصدیقة الشهیده ای نوهی مادر قد خمیده گنبدتم مثل موهات سفیده **** یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم احساس کردم صورتم آتش گرفته خود را میان آن در و دیوار دیدم