نه اینکه سر بزند ماه تاب از دستش علیست سر زده یک آفتاب از دستش برای ثبت نگینِ عقیق عبّاسی علیست ساخته امشب رکاب از دستش علیست ساخته با چارچوب حیدریاش برای عکس اباالفضل قاب از دستش سوال بوسه به صورت، به سر، به لب رفته گرفته است ولیکن جواب از دستش کسی که ساقی مستان گرفته در بغلش عجیب نیست بریزد شراب از دستش برای ساغر و ساقی شدن همین کافیست که حیدر آمده نوشیده آب از دستش چه غنچه ایست به دست علی که گل نشده به کوچه آمده بوی گلاب از دستش کمند صید ز زلفش بهار ز ابرویش شروع زخم ز پلکش شکار از ابرویش به جای کشتن باالفور میکُشد کم کم اگرچه میرود این انتظار از ابرویش اگرچه ابروی زیبای او کشیده ولی کشیده است خودش نیز کار از ابرویش خدا به خیر کند کار آن کسی را که شدهست یک تنه زخمی دوبار از ابرویش فرات سر برود، پا برهنه در برود اگر که در برود اختیار از ابرویش به جنگ معنی لایمکن الفرار این است نکرده هیچ دلیری فرار از ابرویش نشسته است دو زانو و درس میگیرد در اوج معرکهها ذوالفقار از ابرویش