در میان میکده ساغر به دردم می‌خورد

در میان میکده ساغر به دردم می‌خورد

[ سید حجت بحرالعلومی ]
در میان میکده ساغر به دردم می‌خورَد 
باده وقتی می‌شود کوثر به دردم می‌خورَد 

دست‌های خالی‌ام خالی بماند بهتر است
اینکه هستم پیش تو نوکر به دردم می‌خورَد 

گریه وقتی می‌کنم زهرا دعایم می‌کند 
پس مُحرم چشم‌های تر، به دردم می‌خورَد 

خوب می‌دانم که در تاریکی قبرم حسین
دستمال گریه‌ام آخر به دردم می‌خورد

دخترت وقتی بخواهد خاک چادر پاره‌اش
بیشتر از کیسه‌های زر به دردم می‌خورد

دختر زهرا خودش زهراست ثابت می‌کنم 
دست‌های کوچکش محشر به دردم می‌خورد 

گفت بابا از تمام یادگاری‌های تو
چادر و سجاده‌ و معجر به دردم می‌خورد 
****
سرمه به چشمای دلبرت زدی
چه حنایی به موی سرت زدی

دیگه ناامید شدم بیای پیشم
چه عجب سری به دخترت زدی
****
یه وقتی اومدی که من نایی ندارم
ببخش که اسباب پذیرایی ندارم
****
غصه سرم ریخته ببخش
وضعم بهم ریخته ببخش

توی آتیش خیمه‌ها
موهام یکم ریخته ببخش

قافله شهرِ شام رفت
میون ازدحام رفت

توی آتیش خیمه
چندتا النگوهام رفت
****
از این و اون سرت رو دست به دست گرفتم
از نیزه‌ها آخر بابامو پس گرفتم
****
حالا که اومدی نرو
تموم کن اینجا سفرو

از تو موهات پاک می‌کنم
با معجرم خاکسترو

نه راستی معجری نیست
حتی یه روسری نیست

از آستینای پاره
معجر بهتری نیست
****
دیگه فکر کنم دعام نمی‌گیره
روسری هیشکی برام نمی‌گیره

خیلی توی کوچه‌ها آتیش گرفت
سنجاق سر به موهام نمی‌گیره

نظرات