حواسم بهت بود گلم روی نیزه

حواسم بهت بود گلم روی نیزه

[ ابراهیم رحیمی ]
حواسم بهت بود گلم روی نیزه
گره خورده چشمات به گیسوی نیزه

حواسم بهت بود زمین خوردی بابا
بمیرم که زخماتو می‌شمردی بابا

حواسم بهت بود شنیدم که گفتی
دلم بی‌قراره، دلم بی‌قراره

باباجون آخه کِی میای باز دوباره...

حواسم بهت بود دلم رو شکستی
حواسم بهت بود به نیزه نشستی
صدات می‌زدم امّا تو چشماتو بستی

حواسم بهت بود گلم روی نیزه
گره خورده چشمات به گیسوی نیزه

روزا گریونم، شب‌ها بی‌خوابم
خیلی بی‌جونم، خیلی بی‌تابم

از اونی که تو رو نیزه‌ها زد نمی‌گذرم
از اونی که تو رو ازم جدا کرد نمی‌گذرم
از اونی که منو خرابه آورد نمی‌گذرم
از اونی که منو زد و رها کرد نمی‌گذرم

چشمم روشن، لباتم که پاره‌ست
چشمم روشن، سرت رو‌به‌رومه
چشمم روشن، از این حالِ بابام
چشمم روشن، اونم سرِ عمومه

وای حسین یا مظلوم...

نظرات

جانم ماشاالله حاج ابراهیم