بابا مرا ببَر که عدو عمّه را نیازارد که جسم او سپر و مهنت بلای من است درد من دوا میخواد رفتی نگفتی دخترت بابا میخواد؟ کارش به جایی رسیده عصا میخواد این شبا گرمی دستاتو میخواد تو قول داده بودی که تنهام نذاری قرار بود واسه من عروسک بیاری **** ای که از بوی طعام خانهها خوابت نبُرد مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گریه کرد از سر ایمان به داغت گاه میگویم به خویش شاید آن شب زجر هم وقتی تو را زد گریه کرد با تمام این اسیران فرق داری قصّه چیست؟ هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد