باب الحوائج است و مشکل گشا اباالفضل

باب الحوائج است و مشکل گشا اباالفضل

[ مجتبی رمضانی ]
باب الحوائج است و مشکل‌گشا اباالفضل 
شد دستگیر ما با دست جدا اباالفضل 

در محضرش ندیدم شرمنده سائلی را
خیرات می‌کند چون بی سرصدا اباالفضل 

گرچه مریض ما را دکتر جواب کرده
دلواپسی نداریم، داریم تا اباالفضل 

بردار حاجتت را با خود بیار هیئت
عرض توسّل از تو باقیش با اباالفضل 

دارم به لب دوباره یاد تمام اموات
درد آشنا اباالفضل، ای باوفا اباالفضل

یک کوفه دست می‌زد در علقمه همین که
دست مبارکش شد از تن جدا، اباالفضل 

داغش کمر شکسته‌ست آقای هر دو عالم
آن لحظه که صدا زد أدرک أخا، اباالفضل 

به صورتی که از آن غم می‌زدود غم داد
با صورت از بلندی افتاد تا اباالفضل

کو آن قد بلندش؟ پاشیده بند بندش
با نیزه بس که جسمش شد جابجا اباالفضل

هم دست داد از دست هم پا شده بریده
در علقمه چگونه زد دست و پا، اباالفضل

باید حسین می‌رفت چون خیمه در خطر بود
می‌زد به سینه می‌گفت: آه ای خدا، اباالفضل

در محضر عقیله جز بر فراز نیزه
بالا نبرد سر را ای با حیا اباالفضل

*******

نه آب مانده برایم نه آبرو، چه کنم؟
نه باده مانده نه چیزی از این سبو، چه کنم؟

به فرض اینکه مرا سمت خیمه هم ببری
اگر سکینه به من گفت: آب کو؟ چه کنم؟

برای مشک سر و چشم و دست را دادم
ولی به روی زمین ریخت آرزو، چه کنم؟

از اینکه آب رساندم به خیمه‌ها یا نه
اگر که امّ‌بنین کرد پرس و جو چه کنم؟

بگو ببینم اگر خواهرت شود جایی 
کنار رأس تو با شمر روبه‌رو، چه کنم؟

نظرات