نگاه مختصری کن به چشم های ترم که جان سالم از این مَهلَکه به در ببرم لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم نفس بکش پسرم تا که من جَزَع نکنم و پیش خندهی این قوم نشکند کمرم دل من از پس این داغ بر نمیآید حریف این همه آتش نمیشود جگرم خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم پُر از علی شده خاکِ تمام دور و برم کنار جسم تو باید به داد من برسند تو این همه شدهای من هنوز یک نفرم به غم دادن جانم را گرفتند همه تاب و توانم را گرفتند جوانی داشتم خوش قد و بالا فلک دیدی جوانم را گرفتند فلک دیدی چه خاکی بر سرم شد علی اکبر علی اصغر ... برایش کوچهای وا کردند ای وای چقدر اکبر شبیه مادرم شد به چشم خود خزانش را نبیند غم آرام جانش را نبیند دعا کردم سر نعش جوانم کسی داغ جوانش را نبیند ترک خورده شبیه من لبالت شبیه تکه چوبی شد زبانت رمق دیگر ندارد دست و پایم جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه رسانید خدا داند که من طاقت ندارم علی را بر در خیمه رسانم