كم آمده است مرغ دلم، آب و دانهاش
حاج محمود کریمیپسندیدن11
بازدید11K
كم آمده است مرغ دلم، آب و دانهاش خال لبت كجاست كه گیرم نشانهاش؟ دستت نرفت در كمرم آنقدَر كه شمر پیچید دور گردن من، تازیانهاش آتش بگیرد، ای پدر! ای كاش سربهسر بازار شام و روسریِ بچّهگانهاش سنگِ عقیقِ تو که به دكّانِ كوفه بود بر سنگ، بسته باد دكّان و دهانهاش نیمی به شعله سوخت و نیمی به باد رفت زلفی كه بود دست اباالفضل، شانهاش دختر، پدرپرست بُوَد، منعِ من نكن دختر، دلش خوش است به بوس شبانهاش یادم نرفته است، درختی كه بین راه رخسارهی تو بود، چراغ شبانهاش یادم نرفته است كه راهب، مسیح شد زان كنج لب به كنج كلیسا و خانهاش از راهب و درخت چه كم داشت دخترت؟ آویز این دلی و بهای بهانهاش