غبار دشت بالا رفت

غبار دشت بالا رفت

[ حنیف طاهری ]
غبار دشت بالا رفت 
می‌شد کاروان آن میان پیدا
به هر محمل نهان آیینه انسیه الحورا 

شگفتا کاروانی همچو 
اسماعیل طفلانش
چو ابراهیم مردانش
 دو عالم بی قرارانش
 و باشد غبطه‌ی پیران 
مقام شیرخوارانش

علم در دستهای‌ حضرت سقا 
قیامت را نمایان می‌کند آن قامت رعنا
 حرم درسایه‌سار لطف او باقی
 و خشکی بیابان هم 
صدا می‌زد به مشتاقی
 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها 

به سوی شاه عالم چشمهای عالم بالا
نگاه شاه اما در تماشای گل لیلا
میان آه و اندوه شقایق‌ها
و سیل اشک‌های‌حضرت‌زهرا 

 امیر قافله چشم و چراغ مشرقین آمد
 حسین آمد، حسین آمد
 به نام نامی ساقی کوثر خیمه برپا شد
 طنین انداز شد گویا صدا در پهنه‌ی گیتی
سرِ اهل زمین و آسمان پایین
که ناموس خدا از محمل خورشید می آید
 به دور ناقه‌اش  دیواری از غیرت مهیا شد 

نمی‌بیند نگاهی قامت زینب
 ولی پیداست از آینده 
حتی شوکت زینب
جلال و حشمت زینب
شکوه و عصمت زینب
چه گویم مدحت زینب
 که بر زانوی عباس است 
پای حضرت زینب 

و اِجلالِ نزول دختر زهرا چنین باشد 
چرا که در رگش خون امیرالمومنین باشد

 به این حال آمده زینب
 به دشت کربلا اما 
امان از گردش دنیا
 امان از عصر عاشورا 

پناه خیمه مضطر شد
 بدون یار و یاور شد 
و کاری که نباید می‌شد آخر شد 

صدای ناله‌ی جن و ملک آمد
 زمین گویا به سر می‌زد
 زمان، آشفته از این داغ و درهم شد
 و این مرثیه، اوج روضه‌ی ماه محرم شد 

چه خونی در دلش کردند
سوار ناقه‌ی بی‌محملش کردند

نظرات