دیدی سر پیری چه کرد با زینبت این روزگار

دیدی سر پیری چه کرد با زینبت این روزگار

[ محمد امینی ]
دیدی سر پیری چه کرد با زینبت این روزگار
گفتم به باران بعد از این دیگر در این صحرا نبار

من می‌روم از پیش تو وقت خورشیدم
امّا تو می‌مانی و این صحرا و این شب‌های تار

تاریکِ گودال
زمین افتادم نزدیک گودال

آشفته بودم
به تو زخمامو نگفته بودم

تنها می‌مونی
همه میرنو تو جا می‌مونی

دورت می‌گردم دوای دردم

لب تشنه سر گردد جدا حکم کدامین مذهب است
جانان به روی نیزه و جان جهانی بر لب است

با دست پر از قتله‌گاه آمد برون هرکس ولی
تنها کسی که می‌رود با دست خالی زینب است

دست خالی رفتم
نمی‌دونی با چه حالی رفتم

دست تنها موندم
تو رفتی و من از تو جا موندم

دورت می‌گردم دوای دردم۳

یا اباعبدالله....

نظرات