تاسایه‌ی تواز سر این کاروان رفت

تاسایه‌ی تواز سر این کاروان رفت

[ حاج حسین سازور ]
تا سایه ی تو از سَرِ این کاروان رفت 
از ترس رنگ از صورتِ نیلوفران رفت

تیرِ و کمان هم داشت شوقِ آبِرویَت را 
که پَر درآورد از کمان تا آن کمان رفت
 
(دست تو که افتاد، دستِ کوفه سمتِ 
پوشیّه‌ی حوریّه‌ی این خاندان رفت)۲
 
تو علقمه بودی ندیدی من که دیدم  
با خنجری سمتِ حسینم سارِبان رفت
 
من را به جَبرِ کَعبِ نِی بُردند آخر  
بلبل کجا با میلِ خود از بوستان رفت

فهمیدم از طرزِ نگاهت روی نیزه 
تیری که تیرانداز زَد تا استخوان رفت
 
اِی مَحرَمِ زینب خبر داری که زینب  
وقتی نبودی مجلسِ نامَحرَمان رفت
 
اُمُ البَنین باور نکرد اما پس از تو  
زینب به کوفه با سَنانِ بد دهان رفت

چه کُنَم ماهِ حَرَم این قَمَرِ ریخته را
تا به آغوش کِشَم برگ و پَرِ ریخته را

دست بر سَر بگذارم، نگذارم مانده‌ام
چه کُنَم این بدنِ مختصرِ ریخته را

دخترم چشم به راه است جوابش با تو
با چه رویی بِبَرَم بال و پَرِ ریخته را

خم شدم پیشِ دو دستت کمرم راست نشد
آمدم پیشِ تو دیدم کمرِ ریخته را

دست دارم به کمر یا که به سَر یا به جِگَر
که نشد جمع کُنَم چشمِ تَر...

این همه تیر به یادِ حسن انداخت مَرا
یادم انداخت لبِ تو، جگرِ ریخته را

یک به یک می‌کِشَم از سینه فقط داد نَزَن
یک به یک تیغه و تیر و تَبَرِ...

بعد ما از دو طرف کاش سرت گرم کنند
که نَبَندَند به سَر نیزه سَرِ ریخته را

نظرات