بابا رسید و آورد گل بوسه های خود را

بابا رسید و آورد گل بوسه های خود را

[ حاج حسین سازور ]
(بابا رسید و آورد گل بوسه‌های خود را) ۲
عمه بیا درآور رختِ عزای خود را

من که نمرده بودم بر روی نیزه باشی
آماده کردم از اشک ویرانسرای خود را

خوابم اگر نبرده تقصیر عادتم بود
بابا بکش به رویم امشب عبای خود را

انگشت‌های لمسم انگار حس ندارد
بر دامنم تو بنشان رأس جدای خود را

طفلی که داده بودم دیشب شفای او را
انداخت پیشم امروز قدری غذای خود را

ای وای خیزران زد، مثل حصیر گشتی
بد جور بر لبانت انداخت جای خود را

خون گریه کرد نیزه، بر حال دخترانت
داده عمو به نیزه حال و هوای خود را

تقصیر هیچ کس نیست در سینه‌ام نفس نیست
زجر عطا نموده هی ضرب پای خود را

چیزی نخورده بودیم بر حال ما دلش سوخت
دیدم تعارفم کرد ته مانده‌های خود را

فهمیدم از سرِ تو از وضعِ حنجر تو
رفته سنان و داده بر شمر جای خود را

تا دق کنیم در راه، از دیدنش دوباره
آن بی حیا نَشُسته خون رگای خود را

بوی تو را گرفته دستان سرخ خولی
دادی چرا به دستش موی رهای خود را

تنها نه نیزه‌ها را، تنها نه تیغ‌ها را
پیش فرات می‌شست پیری عصای خود را
*****
من که یه شب بی تو نخوابیده بودم
درد یتیمی رو‌ نکشیده بودم

دختر خوبه، باباش کنارش بشینه و
دختر خوبه، که داغ باباشو نبینه و

تو بودی که گفتی به من عزیزم تویی
حالا سنان میگه به من کنیزم تویی

من جز کنار تو که جایی نبودم
هر جا که تو بودی منم اونجا بودم

مگه جای دختر بین اغیاره
مگه جای دختر بین بازاره

بی تو نمیخوام بمونم، مرا هم ببر
الهی دردت به جونم، مرا هم ببر

تو بین تشت زر لبت خیزران خورد
من بین نامحرم غرورم نشان خورد

یه نامحرم چشم بد به ما انداخت
عمویم آنجا بود کار او می‌ساخت

ولی عمه کار صد عمو می‌کرد
در آنجا چون شیری رو به او می‌کرد

گفت که دخت حیدرم نمُردم هنوز
مدافعم چو مادرم، نمُردم هنوز

نظرات