من گرچه سیه روی و بدم یا الله از درگه خود مکن ردم یا الله گفتم که من و این همه عصیان چه کنم گفتی که بیا من آمدم یا الله ۲ من بندگی نکردم تا بندهام بخوانی تو کی بدین کرامت از خود مرا برانی۲ بار گناه به دوشم لا تقنطو به گوشم عفوت نمیگذارد در دوزخم کشانی (العفو یا الهی)۳ این نامهی سیاهم این اشک صبحگاهم من حال خویش گفتم تو کار خویش دانی (العفو یا الهی)۳ با رفتنی که سوزی در آتش جهیمم من کمترم که گویم از آتشم رهانی من از تو غیر تورا نخواهم تو نیز رحمتی کن کز من مرا ستانی عالم به سوی گورند دردا که از تو دورند شاید تو از کرامت خود را به من رسانی عفو از کرامت توست قهر از عدالت توست هم عفو از تو آید هم قهر میتوانی از بس کریم هستی با من قرار بستی من اشک خود فشانم تو خشم خود نشانی در عین روسیاهی خواهم ز تو الهی هم من تو را بخوانم هم تو مرا بخوانی (العفو یا الهی)۳