فانی ذات خدا شد، فانی دنیا نشد موقع رفتن حریفش گریه زنان نشد از بَرَم دامنکشان که رفت گفتم با خودم: خوش به حال آنکه در هفت آسمان بابا نشد نیزه بر پهلو خورد، کشتی هم پهلو گرفت روی موج تیغ رفت و راهی دریا نشد دست و پای باعث و بانیاش الهی بشکند اولین بار است پیش پای بابا پا نشد یک پدر میخواستم از او مرا مهمان کند هر چه کردم وا کنم راه گلویش، وا نشد خندهای که شد سر جمعآوری پیکرش (۲) در طی پنجاه ساله عمر ما بر ما نشد زحمتی دارم اباالفضلم توام با من بگرد من که خیلی گشتم اما بیش از این پیدا نکردم اینکه برگشته حرم بین عبا بخت من است در میانه عبا بخت بلندم جا نشد او خلاصه آمد و من هم خلاصه چیدمش (۲) چیدم اما آن جوان خوش قد و بالا نبود چشم خود را بست و خواب از چشم یک خیمه گرفت هیچکس مثل رقیه بعد او تنها نشد جوانان بنیهاشم بیایید، علی را بر در خیمه بذارید