جبرئیلی که از او جلوهی رب میریزد
کربلایی میثم تربتیپسندیدن18
بازدید1.9K
جبرئیلی که از او، جلوهیِ رب میریزد به زمین آمده و نُقل و رُطَب میریزد دارد از نخل خبرهاش، رُطَب میریزد خنده از لَعلِ لبِ بِنتِ وَهَب، میریزد آمنه، پرچمِ توحید برافراشتهای آفرین، دست مَریزاد که گل کاشتهای پیشِ گهوارهیِ خورشید، قمرها جمعاند مَلَک و حور و پری، جنّ و بشرها جمعاند بعدِ تو شاید و امّا و اگرها جمعاند جلویِ بتکدهها باز تبرها جمعاند ماه و خورشید و فلک، مژده به عالَم دادند لات و عُزیٰ و هُبَل، سجدهکنان افتادند یوسفِ مکه شدی، بسکه جمالت زیباست چقدر ای پسر آمنه، خالت زیباست رحمتِ واسعهای، خُلق و خِصالَت زیباست چهکسی گفته که زشت است بلالت؟! زیباست ای که در دلبری از ما، یَدِ طولیٰ داری آنچه خوبان همه دارند، تو یکجا داری هدفِ خلقتی و «خواجهیِ لولاک» شدی «إِنَّما» خواندی و از رِجس و بدی پاک شدی یکی یکدانهیِ حق، محورِ افلاک شدی در جَنان صاحبِ یک باغِ پُر از تاک شدی ما که از بادهیِ پیغمبریات مدهوشیم فقط از جامِ تَوَلّایِ علی مینوشیم تا تو هستی به دلِ هیچکسی غم نرسد از کَرَمخانهیِ تو هیچ زمان، کم نرسد به مقامِ تو که درکِ بنی آدم، نرسد پَرِ جبریل، به گردِ قدمت هم نرسد شبِ معراج، تو از عرش فراتر رفتی به ملاقاتِ علی، ساقیِ کوثر رفتی آمدی امر نمایی که امیر است علی وَلیُالله و مولایِ غدیر است علی اوجِ فتنه بشود باز بصیر است علی صاحبِ تیغِ دودَم، شیرِ دلیر است علی چه بلایی به سَرِ اهلِ هنر آورده ذُوالفَقارش که دَمار از همه درآورده اَوَلُ ما خَلَقَ الله، فقط نورِ تو بود حاملِ وحیِ خدا، خادم و مأمورِ تو بود یکی از معجزهها، سَبحهیِ انگورِ تو بود دوستیِ علی و فاطمه، منظورِ تو بود ما گرفتارِ تو و دختر و دامادِ توایم تا قیامت همگی، نوکرِ اولادِ توایم پشتِ تو، فاطمه و حضرتِ حیدر ماندند اهلِ نَجران، همه در کارِ شما درماندند نسلِ تو سبز و، حسودانِ تو اَبتَر ماندند نوههایت همگی، سید و سرور ماندند ای پیمبر! چه نیازی به پسرها داری؟! صاحبِ کوثری و حضرتِ زهرا داری ای عبایِ نبوی، پنج تنت را عشق است ای اُولُوالعَزْم، علی بتشکنت را عشق است یاسِ خوشبو و حسین و حسنت را، عشق است مینویسیم اُوِیسِ قَرَنَت را عشق است برده هوش از سَرِ ما، عطرِ اُوِیسِ قَرَنی حرفِ من حرفِ اُوِیس است، تو در قلبِ منی