تا حالا شده که مرگتو بخوای

تا حالا شده که مرگتو بخوای

[ محسن عراقی ]
تا حالا شده که مرگتو بخوای
ولی زندگی‌تو پاشون بذاری
شده به بچّه‌یتیم کولی بِدی
برکت تُو سفره‌هاشون بذاری

امّا امّا این کارِ یه مَرده، علی این کارو کرده
دورِ سرِ بچّه‌یتیم پدرونه می‌گرده
آخه آخه کی توی اوجِ قدرت یتیمِ دشمنا رو
روی کولش می‌ذاره و توی خونه می‌گرده

سخته ابَرمرد شی ولی طرد شی
کون و مکان تُو جمع تو باشه ولی فرد شی
سخته که شبگرد شی، پُرِ درد شی
بیفتی یاد عشقت و با بقیه سرد شی

*****

شَرف نداشتن
خواستم کمک‌حالش بشم امّا نذاشتن 
با میخ، داغِ بچّه‌مو رُو دلم گذاشتن
شَرف نداشتن

دستامو بستن
اون بت‌پرستا که الان آتیش‌پرستن 
پهلوی من، پهلوی زهرا رو شکستن
دستامو بستن
...
میخ در داغ شد و مادر ما زخمی شد
او کنون تکیه به دیوار نماید یا در

آن‌چنان با لگدی باز شد آن در که همه
فکر کردند که دیوار یکی شد با در
...
میخ کوتاه بیا، همسرم از پا افتاد
...
راه رفتن من مثلِ قبلنا نیس
خونه پُر شده از اشک چشم من، خیس
گریه می‌کنم همسایه‌ها می‌گن هیس
...
خو یه چیزی بگو، خو یه حرفی بزن
نه نه نمی‌خواد کنارمه حَسن
...
دردمو آخه برم به کی بگم
رُو کدوم شونه بذارم سرَمو
روزگارم مثل شب شده آخه
روز روشن می‌زنن همسرمو

پا شو مثلِ قبلنا درد و دل کن با حَسن
شونه‌هات درد می‌کنه، موهامو شونه نزن
...
می‌خواست تا رها شود از پشتِ در ولی
تیزیِ میخ پهلوی او را گرفته بود

فرصت نکرده بود که چادر سرَش کند
شُکرِ خدا که در روی او را گرفته بود

*****

تُو شیب گودال...
...
می‌خنده
راه نفَسشو می‌بنده
دیگه کارش به مو بنده
...
داره انگار رُو سینه‌ش می‌شینه
برا انگشترش کی در کمینه
چجوری پشت و رُو می‌شد رُو خاکا
مبادا خواهرش زینب ببینه
...
آرومِ جونِ خواهر
پامال مَرکبایی

نظرات