بلند شو علمدار علم رو بلند کن بازم پرچم این حرم رو بلند کن واسه بچّههایی که چشم انتظارن میخوان مثل من سر رو شونت بذارن واسم تکیه گاهی به تو تکیه کردم تو از خیمه رفتی چقدر گریه کردم نبینم که داری به هق هق میفتی به من تا به امروز برادر نگفتی یه دل سیر بهم بگو برادر میخوام صدات بپیچه توی لشگر شاید فقط زینب کنه گلایه بگه چرا بهش نگفتی خواهر ای نور عین داداش کوچیکهی حسین شهید مقطوع الیَدین (ای با وفا، سقای دشت کربلا۳)۲ صداتو بلند کن بفهمن که هستی هنوز زنده ای و چشاتو نبستی واسه اون نگاهی که مونده به راهت امیدوارِ الآن دم خیمهگاهت سکینه سراغ عموشو میگیره یه شیش ماهه دارم که داره میمیره جواب ربابو چی میدی اباالفضل مگه گریههاشو ندیدی اباالفضل رباب الآن ایستاده زیر آفتاب پس پشت ابر چرا نمیره آفتاب پاشو بریم دیگه دارم میترسم جون رقیّهمو بگیره آفتاب برادرم تو رو به جون دخترم پاشو بیا بریم حرم (ای با وفا، سقای دشت کربلا۳(۲ بلند شو علمدار به این آه جان سوز به کوریِ چشم اونایی که امروز توی فکر خلخال، تو فکر کنیزن میخوان آبروی حسینو بریزن میخوان زینبم رو بدن زجر و آزار توی شام و کوفه، توی کوچه بازار تو جمع یه عدّه زنای یهودی تو بزم شرابی که میرن به زودی زینب الآن دلشوره داره عبّاس حق داره که طاقت نیاره عبّاس گفتم بهش میبَرنت اسارت بهم میگفت مگه میذاره عبّاس برادرم پاشو پناه خواهرم تورو به خیمه میبَرم (ای با وفا، سقای دشت کربلا۳(۲