اگرچه دوست ندیده گرفته اعمالم همان گدای خطاکار و غرق اشکالم وصال یار چه دارد که در فراقش نیست کجاست حال خوش من هنوز بدحالم گلایه از قفسِ نفس میکنم تا صبح نمیبرد به هوایش مرا دو تا بالم به دامِ حیلهی خنّاسها گرفتارم کشیده مَکرِ شرورها مرا به چنگالم کسی به تاجرِ خسران زده نمیخندد گناه کردم و آتش زدم به اموالم اگر چه غربت من را کسی نفهمیده اگرچه نیست کسی یار من در این عالم سلامِ من به همه نوکرانِ آقایم که وقت روضه میآیند باز دنبالم یکی کمک بکند مادری زمین خورده زمان ذکرِ مصیبت که میرسد لالم برای دست ورم کردهاش دلم خون است به یادِ دردِ قنوتش هنوز مینالم