نه آب مانده برایم نه آبرو چه کنم

نه آب مانده برایم نه آبرو چه کنم

[ سیدرضا نریمانی ]
نه آب مانده برایم نه آبرو، چه‌کنم؟
نه باده مانده نه چیزی از این سبو چه‌کنم؟

به فرض اینکه مرا سمت خیمه‌ها بردی
اگر سکینه به‌من گفت آب کو؟ چه‌کنم؟

به‌پای مَشک سر و چشم و دست را دادم
ولی به روی زمین ریخت آرزو، چه‌کنم؟

از اینکه آب رساندم به خیمه‌ها یا نه
اگر که اُمّ‌بنین کرد پرس‌وجو چه‌کنم؟

بدونِ دست شدم من که پای می‌کوبند
عزیزِفاطمه درمانده‌ام بگو چه‌کنم؟

دو دست خونین من‌را اگر مادرِ تو
به اشک دیده‌ی تَر داد شست‌وشو چه کنم؟

ببخش دیدن دست بریده باعث شد
برات زنده غمِ ماجرایِ کوچه، چه‌کنم؟

چهارتا یَلِ اُمّ‌البنین فدات شوند
تورا چو دوره کنند از چهارسو، چه‌کنم؟

برای حنجرِ تو سینه‌ام به تنگ آمد
اگر که نیزه نشیند بر این گِلو چه‌کنم؟

ببینم از سر نیزه سه‌ساله را، که کسی
به قصد کُشت دویده به سمت او، چه‌کنم؟

و یا که از سرِ نیزه ببینم افتاده‌است
سرت به زیر سُم و چکمه‌ی عدو چه‌کنم؟

بگو ببینم اگر خواهرت شود جایی
کنار رأسِ تو با شمر روبه‌رو چه‌کنم؟

***

سقّایِ دشتِ کربلا أباالفضل أباالفضل
دستش شده از تن جدا أباالفضل أباالفضل

اُمّ‌البنین در کربلا نبودی، واویلا واویلا
بر فرقِ عبّاست زدند عمودی، واویلا واویلا

قدِ حسین‌ ابن علی تاشده، واویلا واویلا
پایِ عدو به خیمه‌ها واشده، واویلا واویلا

***

خواهرت به نفس‌نفس افتاد 
خیمه دستِ شمر و شبث افتاد

***
تو حسینی صدای پاهاتو 
خیلی وقته که خوب می‌شناسم

می‌دونم باورش برات سخته 
این منم روی خاک، عبّاسم

قبل از این‌که برم به سمت فرات
منو سقّا خطاب می‌کردند

قبل از این وقتی قول می‌دادم
روی حرفم حساب می‌کردند

آخرین خواهشم ازت اینه
آخرین خواهشِ منِ تنها

مَشک خالی شده ولی سرده
برسونش به خیمه‌ی (؟)

منو تا زنده‌م نبر خیمه
تا که شرمنده‌ی رباب نشم

آروم آروم بذار گریه کنم
تا خودم از خجالت آب نشم

به‌خدا که فقط خجالتمو
سخت‌تر می‌کنی اگر بِبریم

بدتر از چیزی‌ام که می‌بینی
با عبا هم نمی‌شه که بِبریم

منو اینجا رها کن و برگرد
تا نبینند که خالیه دستم

به رقیّه بگو عمو گفته
من همیشه مراقبش هستم

پیشِ پایِ تو مادرت اومد
چادرش رو کشید روی سرم

من می‌تونم داداش صدات کنم
چون که زهرا صدام زد پسرم

مادرت روضه‌ی تورو می‌خوند
روضه‌ی سینه‌ای که سنگینه

فاطمه گریه کرد و من دیدم
با همین چشمی که نمی‌بینه

نظرات