شیشهی عُمرِ پدر خورد شدی در نَظَرَم سَرِ پیری چه بلایی است که آمد به سَرَم خواستم پَر بِکِشَم سمتِ تو خوردم زمین طرزِ دَر هَم شُدنت چیده همه بال و پَرَم لختهی خون خواهشاً از حَنجَرَش دست بِکِش تا اگر شد فقط این بار بگوید پدرم شِمر با هر وَلَدی گفتن من میخندد وَلَدی، ای وَلَدی، ای وَلَدی، ای پسرم تا به حالا نشده پیشِ پدر پا نَشَوی حیف باشد دَمِ آخر نکنی مُفتَخَرَم نیزه مِسمات شد و چنگ به پهلوی تو زد داغِ زهرایی تو شعله زده بر جِگَرَم تیغها از بدن ریخته پا بردارید بگذارید که از معرکه او را... اکبرم میشمارم همه اعضای تو را باز کم است تکهای از تو کجا مانده خودم بیخبرم **** به زانو میرِسَم پیشَت نفس بالا نمیآید به زانو میرِسَم پیشَت نفس دیگر نمیآید خودت را بَر عَبایَم ریز، از من برنمیآید تو را گُم کردهام این راه را حتیٰ رِکابَم را علی بابای تو بودن دیگر به من نمیآید جوانم دست و پا میزد، جوانهاشان خندیدند چه کردند این مسلمانها که از کافَر نمیآید تو را روی عَبایَم با مُصیبَت جمع کردم (وای علی اکبرم)۲، یارب به این اکبر نمیآید سَرِ انگشتهایم را فرو دَر حنجرت کردم چرا این تیغِ مانده در گلویَت دَر نمیآید تو داری میدهی جان و تماشا میکنند پدر هستم، ولی کاری زِدستم بَر نمیآید