تشنهای در پنجهای سیراب گیر افتاده بود کودکی در حملهی اعراب گیر افتاده بود بعدِ بابا آبِ خوش از حنجرش پایین نرفت در گلویش جرعههای آب گیر افتاده بود کاش در تاریکیِ صحرا نمیدیدش کسی دخترک از دستِ این مهتاب گیر افتاده بود بارها از روی نِی بابا به دادش میرسید آی خواهر، دخترم دریاب گیر افتاده است زجر آوردش به روی ناقهای انداختش مثلِ آن ماهی که در قلّاب گیر افتاده است این طرف از زجر میخورد آن طرف از حرمله مثلِ آن برگی که در گِرداب گیر افتاده است چشمهایش گرم میشد میپرید از خوابِ ناز بسکه طفلی زیرِ پا در خواب گیر افتاده بود هیچکس در بینِ کوچه احترامش را نداشت آه با نانهای در پرتاب گیر افتاده است