نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

غروب شد و نگاه ستارههای بنفش
میان آتشی از غم دوباره پرپر شد
زن ابرهای دلش را به آسمان بخشید
و قاب کوچک چشمش پر از کبوتر شد
دو آفتاب دلش را به دست باران داد
میان باغ نگاهش بهشت پیدا شد
میان آن همه بغض و سکوت، لب وا کرد
و از تبلور آهش کویر دریا شد
سکوت، قصۀ شب را دوباره ویران کرد
تمام پیکر دنیا از آه زینب سوخت
غزل غزل نفسش را به آسمان بخشید
شبیه شعر سپیدش ترانه بر لب سوخت 0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد