کوچه‌ای تنگ و، دستی از سنگ و

کوچه‌ای تنگ و، دستی از سنگ و

[ ابوذر بیوکافی ]
کوچه‌ای تنگ و
دستی از سنگ و 
مادرم تنها تنها تنها تنها

عرش می‌لرزید 
چشم من می‌دید 
دستی رفت بالا بالا بالا 

رو خاک نشست 
گوشواره تو گوش مادرم شکست 
چند ماه گذشت 
از صورتش ولی نرفته جای دست

غُصِبَ حقُها 
(لعنت بر سقیفه)۳
لُطِمَ خَدُّها 
(لعنت بر سقیفه)۳

دست این مردم 
آتیش و هیزم 
بی‌سپر مادر مادر مادر

یک طرف مسمار 
یک طرف دیوار 
پشتِ در مادر مادر مادر

لعنت بر سقیفه...

***

قرآن فاطمه شده زیرورو
وَ سَیَعلَمُ الذّینَ ظَلَموا

***

یکی دستور می‌داد غارتش کنید 
خواهرش داد می‌زد راحتش کنید

***

به سمت گودال از خیمه دویدم من 
شمر جلوتر بود دیر رسیدم من

سر تو دعوا بود ناله کشیدم من
سر تو رو بُردن دیر رسیدم من

یه گوشه‌ی گودال مادرو دیدم من
که رفته بود از حال، دیر رسیدم من

(جان من جان من ای حسین)۳

نظرات