نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

چه غریبانه غریب الغُرَبا را کشتند با دل زار مُعین الضُعَفا را کشتند آه ای اهل خراسان همه خون گریه کنید که ولی نعمت و مهمان شما را کشتند این خبر را به مدینه ببر ای بادِ صبا همنشینِ بضعهی پیغمبر ما را کشتند خواهرش زنده اگر بود از این غم میمُرد بین یک حجرهی در بسته رضا را کشتند از عبایی که سرش بود غلامش فهمید آخر آن نورِ دلِ آلِ عبا را کشتند مثل یک مار گزیده به خودش میپیچید با چه زهری مگر آن نورِ هُدا را کشتند صورتش را به روی خاک نهاد و میگفت چه غریبانه شَهِ کربوبلا را کشتند روضه میخواند برایش جگر سوختهاش با لبِ تشنه چرا خون خدا را کشتند؟ آب مهریهی زهرا بود و لبِ شطِ فرات با لبِ تشنه چرا خون خدا را کشتند؟ تهِ گودال که با نیزه به پهلوش زدند روی تَل عمهی مظلومهی ما را کشتند سرِ پاک شهدا را که به روی نیزه زدند پای سرهای شهیدان اُسرا را کشتند
هنوز نظری ثبت نشده