چادر خاکی هیزم سوخته خونه با حسرت چشم به در دوخته (صدای شلوغی دم در زیاده یه چادر هنوزم تو دستای باده یه مردی رو با دست بسته میبردن، پیاده)۲ یه مادر دم خونه خسته شکسته، نشسته تو رفتی شبای مدینه، نداره، ستاره مگه غصه تو چی بوده، که گونت کبوده دیگه پای حرفات مادر، شبا تا صبح ماه بیداره داره زینب با انگشتاش، نفس هاتو هی میشماره (اتیشم میزنه حرفهای این دختر خیره مونده نگاش به خونِ روی در (التماس میکنه، نرو نرو مادر))۲