دور و بر اکبر خواهراشن دوست و دشمن محو صداشن اذون رو که میگه زنده میشن همه به فدای قدو بالاشن برو میدون دلبری کن برو میدون سروری کن برو میدون با رجزت این دفعه هم حیدری کن یه قدم که راه میری هُری دلم میریزه یه قدم که راه میری انگاری که پاییزه نبینم جلو چشمات برگ تنت میریزه یه قدم که راه میری هُری دلم میریزه ... هوا و گرم و گرد و غبار سخته واسه جنگسواره ممکن اسب به یه راهی بره که مسیر برگشت نداره قدمای اسب اون رو خسته و کوتاه میکشن پسر رو وقتی میبینن واسه باباش آه میکشن حالا اون سوار رو دشمنا دوره کردند حالا دارند تنش رو با نیزهها میگردند باباش رو میدیدند و ملاحظهای نکردند یه قدم که راه میری هُری دلم میریزه ...