دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر با تب و سر درد و با درد کهنسالی پدر چکمهها مثل تن تو از تنم رد میشدند بودم انگاری به زیر پایشان قالی پدر من خبر دارم که بی ساقی پیش راهب رفته ای خوش به حال مرد راهب جای من خالی پدر ای پدر، ای پدر، ای پدر نگذرم از از قاتلت که بعد تو بر من گذشت این چهل روزه به چقدر یک چهل سالی پدر چشم نامحرم به سمت سایهی خیمه دوید کاسهی چشم عموی من که شد خالی پدر ای پدر، ای پدر، ای پدر هم مرا هم خواهرت را یک دل سیری زدند بین خیمه بر سر تاراج خلخالی پدر آب آوردم ولی دیدم سرت بر تن نبود فکر میکردم هنوزم بین گودالی پدر ای پدر، ای پدر، ای پدر زجر هرباری که از گرما کلافه میشود میکند حرص خودش را بر سرم خالی پدر دختری که روسری ام بود بر روی سرش گیسوانم را کشیده کرد و خوشحالی پدر ای پدر، ای پدر، ای پدر دختری که روسری ام بود بر روی سرش گیسوانم را کشیده کرد و خوشحالی پدر موقع بازی چرا از من فراری میشود دخترت دارد در چهره اشکالی پدر با کبودی و ورمهای عجیب صورتم کار غسلم را نگیرد هیچ غسّالی پدر ای پدر، ای پدر، ای پدر