خواهرش بر سینه و بر سر زنان رفت تا گیرد برادر راعنان زن مگو مرد آفرین روزگار زن مگو بنت الجلال و اخت الوقاه زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا در آستین سیل اشکش بست بر شهر راه را بوده آهش کرد حیران شاه را در قفای شاه رفتی هر زمان بانگ محلا محلنش بر آسمان ای سواره سرگران کم کن شتاب جان من لختی سبکتر زن رکاب تاببوسم آن رخ دلجوی تو تا ببویم آن شکنجه موی تو پس زجان بر خواهر استقبال کرد پا رخش بوسد الف را دال کرد همچو جان خود در آغوشش کشید این سخن آهسته بر گوشش کشید کی عنان گیره من آیا زینبی یاکه آه دردمندان درشبی پیش پای شوق زنجیری مکن راه عشقست عنان گیری مکن باتو هستم جان خواهر همسفر توبه پایین راه کوبی من به سر